خرید بک لینک
خودم را یک آدم اشنباهی می دانم که در دنیایی اشنباهی متولد شدم. چون هیچ علاقه ای به رنگ و لعاب فریبنده اینجا ندارم. دلم نمی خواهد درگیر چنین جایی باشم. برای من دعا کنید که همیشه آرامشم خداوند باشد و نه ظواهر موقتی و رنگین دنیا. قابل اعتمادترین و آرامش بخش ترین کس، فقط خداست. دعا کنید که غیر از او به کسی دیگر و چیزهای مادی و دنیوی دل نسپارم. آنقدر خسته ام که از پایان عمرم هیچ هراسی ندارم. برای من دعا کنید در هرجا و در هرشرایطی که هستم دلم به معبودم گرم و پر از آرامش باشد. خدایا کمکم کن که هیچ وابستگی به دنیا و تعلقاتش پیدا نکنم. چون هیچ چیز و هیچکس غیر از تو ماندگار و قابل ستایش و اعتماد نیست. شعار نمی دهم. چون عینا شاهد هستم که هیچ لذتی در اینجا ماندگار نیست. دوست داشتنی های اینجا زود رنگ می بازند و صرفا لحظه ای و بی سر و سامان است. اگر فکر می کنید چرند می گویم؛ باید خودتان امتحان کنید. به خداوند و قدرت بی نهایتش کاملا اعتماد کنید تا شاهد معجزه در زندگی خود باشید. برای بهتر شدن و کسب رزق خود و حل مشکلات زندگی خود تلاش کنید اما حرص نزنید. تنها امید و تکیه گاهتان خداوند باشد. بابت تم

برچسب: برای من دعا کنید,برای ظهور من دعا کنید,برای من هم دعا کنید, نویسنده: باران فدایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 3:39

دیالوگ:

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 3:39

چند شب پیش با یکی از همان اهل کتابخوانها روبرو شدم. همان دوستانی که دوست داشتم داشته باشم. (در چندین پست قبل از ایشان حرف زده بودم) سر صحبت را باز کردم و گفتم کاش میشد در جایی همدیگر را میدیدیم و راجع به کتاب و موسیقی و فیلم حرف میزدیم. گفت: من و دوستم برای دیدن نمایشگاه و خرید کتاب به تهران میآییم و خودمان هم مشتاق تدارک چنین محفلی هستیم. من هم به سر ذوق آمدم و شماره دادم و گرفتم. سپس گفتگو آغاز شد. چشمتان روز بد نبیند. حدود چهل دقیقه صحبت، جمعا مجال سه چهار دقیقه صحبت داشتم و فقط شنونده بودم. خیلی سریع صحبت میکرد. اصلا اجازه نمیداد نظرات خودم را بیان کنم. و بدتر اینکه افکارش را تحمیل میکرد. یعنی درست همان چیزی بود که مدنظر داشتند. این فرد عزیز با نوع رفتارش مرا از فکری که داشتم منصرف کرد. همان بهتر که این دوستان همان دوستانی باشند که هرگز! عطایشان را به لقایشان بخشیدم. و دیگر سراغی از ایشان نگرفتم. این محفل اگر هم میبود قطعا دوستانه نبود و نمیشد دوستانه باشد. یکی از چیزهایی که ما ایرانیها بلد نیستیم گفتگو کردن است. هدف از گفتگو یاد گرفتن و همینطور نتیجهگی

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 3:39

آدمی هستم که روی اخلاق و رفتار خودم دقت می کنم. دقیق نمیدونم این جزو ویژگی خوب محسوب میشه یا نه! ولی حس می کنم که بد نیست. البته همیشه اینطور بودم، فقط شدت پیدا کرده. متوجه هستم که نسبت به چند هفته اخیر عوض شدم. برخی تمایلاتم، نوع نگاهم به زندگی و افراد اطرافم. دیگه مثل سابق علاقمند نیستم همدم و همصحبت داشته باشم. دلم می خواد نیازی به سرکار رفتن نداشته باشم. کلا از آدمها دلسرد شدم. گرچه آدمهای خوب و دوست داشتنی سراغ دارم که بشه باهاشون همصحبت بشم. ولی گهگاه و کوتاه ملاقات کردن آنها برای من کافیست. از ذات این زندگی متنفرم که باعث میشه آدمها حتی در روابط شون نگاه مادی نسبت به یکدیگر داشته باشند. مسئله فقط دیگران نیستند چون من هم چندان مستثنی نیستم. امیدوارم روزی برسه که مثل رباط مجبور به انجام کارهای تکراری روزانه نباشم. و حتی بتونم در حل مشکلات دوستان کمک کنم. به عقیده ی من خوشبختی این هست که حس آسودگی و آرامش برای تمام اقشار مردم باشه. فرض می کنم روزی برسه خودم از لحاظ مالی دغدغه ای نداشته باشم ولی وقتی می بینم مشکل اقتصادی اطرافیان و همینطور مردم را رنج میده باعث رنجش خاطر من هم

برچسب: امروز من تقصیر دیروزه,امروز من,امروز من فردای تو, نویسنده: باران فدایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 3:39

ورود شخصیتی جدید در فصل هفت سریال مردگان متحرک به نام " نیگان" قابل توجه هست. طراحی این کاراکتر یعنی خلق شخصیتی خاص و عوضی و بیرحم واقعا فوق العاده ست. مخصوصا که بازیگری مناسب و درست را برای ایفای این نقش انتخاب کرده اند که بسیار عالی از عهده آن برآمده. شخصیتی وحشتناک که دوست داشتنی ست ولی میل دارم توسط فردی از او انتقام گرفته شود، منتها فردی غیر ریک! حسی متضاد نسبت به نیگان دارم که نه دوست دارم نابود شود و نه زنده بماند. دقیق تر اینکه او باید از لحاظ روانی به زیر کشیده شود. تنها شباهت ریک و نیگان آدم کشی است. اما تفاوت هایی فاحش با یکدیگر دارند. نیگان شخصیتی منفور، منحوس و دوست داشتنی ست که حسی دوگانه و متضاد به مخاطب می دهد. این فرد، جذابیتی صدچندان به فصل هفتم سریال بخشیده است که نمی توان از پیگیری آن چشم پوشی کرد. نیگان شخصیتی پیچیده با امضاء مخصوص خودش را دارد. منظورم از امضاء، عکس العملها، روش و حتی طرز ایستادن و راه رفتن اوست که از دیگر شخصیتها متمایز می کند. این شخصیت چنان قوی و پیچیده طراحی شده که جایز است آن را مطالعه و تحلیل کرد. با پیگیری فصل هفتم حرف های بیشتری در مورد

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 3:39

این وبلاگ را بیشتر به منظور نوشتن داستان به وجود آوردم. تا کنون به سوژه ی قابلی دست نیافتم، تا اینکه امروز به موردی برخورم. به مسئله ای در زندگی خود فکر می کردم و ذهنم درگیرش بود که به نظرم رسید آن را به صورت داستانی درآورم. یعنی یک تیر و دو نشان. با این کار هم داستانی خواهم نوشت و هم به نتایج خوبی در زندگی خود دست خواهم یافت. شروع می کنم به نوشتن، هرچند میدانم از سر نارضایتی چندین و چند بار از ابتدا شروع می کنم و کاغذهای بسیاری را مچاله کرده و سطرها را حذف خواهم کرد تا به نتیجه ی درستی برای آغاز و پایان داستان برسم.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 16:31

چند سال پیش بود. در پیادهرو یک خیابان باصفا قدم میزدم و همزمان در ذهنم با فکری کلنجار میرفتم. داغونِ داغون بودم. همینطور پیش میرفتم. قدم از قدم که برمیداشتم با سوژهی ذهنیم بیشتر درگیر میشدم. که یکدفعه یه برگ نیمهزرد شانهام را لمس کرد و سپس روی زمین افتاد.پاهام سست شد. میخکوب شدم. توان راه رفتن نداشتم و ایستادم. مو به تنم سیخ ایستاده بود. انگار این برگ با افتادنش و لمس شانهام پیامی را به حس من منتقل کرد. مثل یه هشدار. «مرگ»امروز داشتم به این اتفاق چند سال پیش فکر میکردم که اسمشو گذاشتم: « مــــرگِ بــــرگِ زرد »حالا الان فکرمو بیشتر مشغو

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 16:31

ساعت 10 شب.رفتم پشت بام آپارتمان. یک نوشیدنی و آتش زدن پیپ و سرما. چقدر شب را دوست دارم. صدای درهم ماشینها که از دور میآید فضا را طوری مرموز و مبهم میکند. با این صداها سکوت هم به نوعی نقش خودش را حفظ میکند چون صدایی در این حوالی نیست. هرچه هست از دوردست میآید. کاش میتوانستم بیشتر در این فضا بمانم. دلم میخواست در ارتفاعی بالا نزدیک اتاقم یک بالکن بود. و هرچند وقت بر صندلی لم میدادم و غرق این فضا میشدم.حضور یک نفر اهل دل هم که وجود داشت، با دو فنجان قهوه و پیپ این فضا تکمیل میشد. بله از عدم وجود آن یک نفر و آن بالکن، ناچار به پشت بام رفتم. چنین مح

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 16:31

در حال حاضر به صورت دست و پا شکسته رمانِ « جزء از کل » را مطالعه میکنم. نویسندهی آن استیو تولتز و استرالیایی میباشد. نویسندهایی جوان که با اولین رمانش مشهور شد و مورد توجه منتقدان و مردم قرار گرفت. شرح بیشتر این کتاب را وقتی مطالعه آن را به اتمام رساندم در پستی منتشر خواهم کرد. فعلا وقت و حوصلهی توضیح بیشتر را ندارم. فقط تا همین حد بگویم رمانی خواندنیست که از مطالعهی آن خسته نخواهید شد.

برچسب: این کتاب را تقدیم میکنم به, نویسنده: باران فدایی تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 16:46

صفحه بندی